زندگی بازی های عجیبی دارد....
فقط همین....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 10:11  توسط
عکس ها را دیدم...باز حس نوستالژیکم گل کرده...باز غرق شدم در چند دهه پیش...باز هم با خاطرات نخ نمای سالها پیش عشقم می کشد به برگشت...به آن خانه قدیمی ویلایی...به تمام خاطرات آن مدرسه بزرگ...همانکه روز اول با فشار مادر و کشش معلم و نگاه های بچه هایی غریبه که خیلی زود دوستانم شدند داخلش نمی رفتم...همان هایی که الان با دیدن عکس هایشان تمام فیلم زندگی آن سالها را مرور می کنم...همان روزهای سخت...روزهای شاد...روزهای شیرین...جلوی آینه ذهنم تغییر قیافه همه را می بینم...وای چه بزرگ شده اند...بزرگ شده ام؟تغییر کرده اند...تغییر کرده ام...یاد دویدن ها می افتم...پریدن ها از روی پرچین مدرسه..آن گربه ای که در زیرزمین شوفاژخانه مدرسه در آن زمستان سخت ۵بچه گربه ناز کوچولو بدنیا آورده بود...غرق شدم..یادم آمد...دلم هوای بازگشت دارد همین الان...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 12:14  توسط
نمیدونم چرا هر بار می خوام بنویسم و اینجا رو باز می کنم...نوشتنم نمیاد!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط
برگه را گذاشتند پیش روش نوشته بود نام: جای خالی رو نگاه کرد با خودش فکر کرد چی باید بنویسه؟رویا؟سیما...سارا...ماندانا...کدوم اسمشو می تونه بنویسه؟کدومش اسمشه؟خیره به خانمی که برگه رو دستش داده بود نگاه کرد و پرسید ببخشید چه اسمی باید بنویسم؟زن با تعجب نگاهش کرد و گفت:اسمی که توی شناسنامه ات نوشته شده...گفت:شناسنامه؟زن گفت کپی شناسنامه لازمه همراهش داره یا نه؟کیفشو گشت..هیچی نبود...هیچ کاغذی که کپی چیزی باشه...شناسنامه داشت؟نداشت؟با خودش فکر کرد که برگه رو پس بده و بره بیرون...ولی کجا؟توی این برف و بارونی که بیرون بود...نه خونه ای نه سقفی...نگاه زن به سمتش بود و با نگرانی به برگه نگاه می کرد...خواست کمکش کنه...گفت اسمی رو بنویسه که مادر و پدرش صداش می کردن!!!چه حرف عجیبی...مادر و پدرش؟مادرشو که یادش نبود...ولی پدرش آخرین بار صداش کرده بود نکبت!!!تندی نوشت نکبت و برگه را بدست زن داد ولی نگاه عجیب زن باعث شد برگرده وسط بارون و برفی که با هم توی آسمون می جنگیدند و هر کدوم عجله داشتند زودتر به زمین برسند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:52  توسط
وسط گل فروشی ایستاده بود و از بین اونهمه رنگ و بو نمی تواست بهترین را انتخاب کند... برای بهترین دوستش...کدوم مناسب بود...از کدوم بیشتر خوشش می اومد اون دختر آروم و بی صدا که فقط هم ژاش اشک می ریخت و با خنده هاش می خندید...لبخندش...اون نگاهش که انگار همه چی رو ازش می دونست...باید بهش بهترین را هدیه می کرد...به پاس دقایقی که هر دو آروم روبروی هم می نشستن و در سایه سکوت به چشمان هم خیره می شدند...چه دوست داشتنی بود نگاهش...لحظه ای بویی نامتعارف آمد...گلی بود که بوی علف میداد ولی در زیبایی بی نظیر بود...همین بود انتخابش برای کسی که شیشه ای بود بو مهم نبود...تنها زیبایی منحصر بفرد اون گل اونو جذب می کرد...و اینکه رنگارنگ بود...می تونست ده تا شاخه گل برداره که هر کدوم یک رنگ بودن...گلهارو برداشت و به دختر گلفروش داد تا با روبان تزئینشون کنه...روی کارت نوشت به خاطر تمام همراهی هایت...با خوشحالی به سمت خانه پر کشید...خانه تنهایی هایش...روبروی آیینه ایستاد و گلها را به تصویر شاد و خندانش هدیه کرد...از اون روز همیشه گلدانی از گلهای رنگارنگ جلوی آیینه خودنمایی می کرد...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:40  توسط
|