تبليغاتX
خرده نوشته ها

خرده نوشته ها

من راهی می شوم...صدای بوق ممتد قطار رفتنم تو را از خواب خرگوشی ات بیدار خواهد کرد عزیزم...

نمیدونم چرا هر بار می خوام بنویسم و اینجا رو باز می کنم...نوشتنم نمیاد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط   | 

نام

برگه را گذاشتند پیش روش نوشته بود نام:       جای خالی رو نگاه کرد با خودش فکر کرد چی باید بنویسه؟رویا؟سیما...سارا...ماندانا...کدوم اسمشو می تونه بنویسه؟کدومش اسمشه؟خیره به خانمی که برگه رو دستش داده بود نگاه کرد و پرسید ببخشید چه اسمی باید بنویسم؟زن با تعجب نگاهش کرد و گفت:اسمی که توی شناسنامه ات نوشته شده...گفت:شناسنامه؟زن گفت کپی شناسنامه لازمه همراهش داره یا نه؟کیفشو گشت..هیچی نبود...هیچ کاغذی که کپی چیزی باشه...شناسنامه داشت؟نداشت؟با خودش فکر کرد که برگه رو پس بده و بره بیرون...ولی کجا؟توی این برف و بارونی که بیرون بود...نه خونه ای نه سقفی...نگاه زن به سمتش بود و با نگرانی به برگه نگاه می کرد...خواست کمکش کنه...گفت اسمی رو بنویسه که مادر و پدرش صداش می کردن!!!چه حرف عجیبی...مادر و پدرش؟مادرشو که یادش نبود...ولی پدرش آخرین بار صداش کرده بود نکبت!!!تندی نوشت نکبت و برگه را بدست زن داد ولی نگاه عجیب زن باعث شد برگرده وسط بارون و برفی که با هم توی آسمون می جنگیدند و هر کدوم عجله داشتند زودتر به زمین برسند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:52  توسط   | 

دسته گل

 وسط گل فروشی ایستاده بود و از بین اونهمه رنگ و بو نمی تواست بهترین را انتخاب کند... برای بهترین دوستش...کدوم مناسب بود...از کدوم بیشتر خوشش می اومد اون دختر آروم و بی صدا که فقط هم ژاش اشک می ریخت و با خنده هاش می خندید...لبخندش...اون نگاهش که انگار همه چی رو ازش می دونست...باید بهش بهترین را هدیه می کرد...به پاس دقایقی که هر دو آروم روبروی هم می نشستن و در سایه سکوت به چشمان هم خیره می شدند...چه دوست داشتنی بود نگاهش...لحظه ای بویی نامتعارف آمد...گلی بود که بوی علف میداد ولی در زیبایی بی نظیر بود...همین بود انتخابش برای کسی که شیشه ای بود بو مهم نبود...تنها زیبایی منحصر بفرد اون گل اونو جذب می کرد...و اینکه رنگارنگ بود...می تونست ده تا شاخه گل برداره که هر کدوم یک رنگ بودن...گلهارو برداشت و به دختر گلفروش داد تا با روبان تزئینشون کنه...روی کارت نوشت به خاطر تمام همراهی هایت...با خوشحالی به سمت خانه پر کشید...خانه تنهایی هایش...روبروی آیینه ایستاد و گلها را به تصویر شاد و خندانش هدیه کرد...از اون روز همیشه گلدانی از گلهای رنگارنگ جلوی آیینه خودنمایی می کرد...
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:40  توسط   | 

خیلی وقته می نویسم سالهاست که به قولی دستم به نوشتن آشناست ۱۰سال؟شاید بیست سال شاید سی سال شاید ۴۰ و....نمیدونم...سالهای گذشته را نمی شمرم...به مهلت باقی مانده می نگرم...که تا میشه نوشت...یک ماه...دو ماه...چند سال؟کی میدونه...بهتره تا هستم...تا می تونم بنویسم...داستانهایی دارم که باید بنویسم...می نویسم...نه هر روز...ولی خواهم نوشت...شاید از فردا و شاید هم همین امروز...نمیدونم...هر وقت سرچشمه فوران کنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:47  توسط   |